خلوت روشن
امروز صبح تصمیم گرفتم کمی از شتاب و عجله ای که این روزهامو پر کرده دور بشم. یه لحظه آروم شدم و فکر کردم چقدر در این آن دلم می خواد دعا کنم! مدتها بود همچین حسی نداشتم. فکر کردم خدایا باز خودتی که باید همه چیزو جور کنی. تا این لحظه همچنان همه مسائل سر جاشون هستند اما من دیگه آرومم. یکهو فکر کردم این آدمهایی که من فکر می کنم تمام برنامه و سرنوشتم دستشونه و دارند جون به سرم میکنن همه فقط بنده تو هستند! یه بار دیگه بهت توکل می کنم و ازت می خوام خودت کارهامو ردیف کنی خدا جونم. از کله صبح که هنوز تو رختخواب بودم داشتم توی ذهنم سوال و جواب حاضر می کردم! حالا که فکر می کنم می بینم شاید از وقتی که هنوز کاملاَ بیدار هم نشده بودم حتی! بعد همینطور این جدل درونی ادامه داشت تا زمانی که داشتم صبحانه می خوردم و اماده می شدم که بیام سر کار. توی راه نه به آهنگهایی که میذاشتم و الکی پس و پیش میکردم گوش میدادم نه حواسم به کوهها و برج میلاد و اون دو تا تیکه ابری بود که بالاخره تو آسمون پیداشون شده بود. همش به این فکر میکردم که اگه اینو گفت اینو در جواب میگم و ... چقدر هوای اینجا سنگین و تلخه! هیچوقت با روحیه من جور نبوده. چون یه آدمی مثل من واقعاَ برای این محیط ها ساخته نشده. حیف که سالهای زیادی از عمرم را اینجا گذروندم ولی خوشحالم که دارم رهایی پیدا می کنم! بلیطمو گرفتم دلم بیشتر از هر لحظه ای بغلتو می خواد... امروز توی لحظه ای دلم خواست کیفم را بندازم رو دوشم از این ساختمان بزنم بیرون و پشت سرم را هم نگاه نکنم! حالا یه کم آروترم ولی ناراحتم. تنها چیزی که بهش دلخوشم برگه تسویه حسابیه که دستمه. اگه قرار باشه یه روزی برای اینجا و این شرایط دلم تنگ بشه و حسرت بخورم پس زندگی خیلی چیز رقت آوری میشه. خدایا کمکم کن. دو ماه دیگه به همچین موقعی کجام؟ چه حالی خواهم داشت؟ امروز که هنوز غمگینم. صبح توی ماشین آهنگهای ناب سیاوش را گوش می کردم و دلم می خواست گریه کنم. کاش این حسرت خوردن را کنار می گذاشتم! کاش یاد می گرفتم عین آدم زندگی کنم! دو ماه دیگه به همچین موقعی هر جا که باشم یادم باشه حسرت هیچ گذشته ای را نخورم. یادم باشه یه روزی بوده که به خودم گفتم بسه دیگه! گذشته رو با تمام احساسات و تلخی ها و حتی شیرینیهاش باید گذاشت کنار. باید به فردایی که تو راهه امید داشت و مهمتر از همه باید امروزی که توش هستی را درک کنی. باید از این مرحله رد شم. حس می کنم دارم تکونی می خورم دارم پوست میندازم... الان چند ساعته که توی تختم لمیدم و بغض گلومو گرفته. بغضی که یکهو پیداش شد. از کله سحر که هر اتفاقی تو محل کارم افتاد و باعث شد هر لحظه انرژیم بیشتر تخلیه بشه به روی خودم نیوردم. از خیلی رفتارهای بد و حرفهای نامربوط یه احمق گذشتم. اما الان خب دلم گرفته. حس می کنم یک ماه که هیچی دیگه یک روز هم دوست ندارم برم سر کار. یادم باشه یه روزی غصه این یکی رو نخورم دیگه حداقل. و الان دلم تو رو می خواد... همیشه باید یه چیزی کم باشه. انگار بوی رفتن می آید ..... اینو بلیطی که امروز رزرو کردم بهم فهموند. امروز صبح وقتی توی راه بودم که بیام سر کار برای یک لحظه حس کردم دیگه کنده شدم! حس کردم دیگه واقعاَ می خوام برم. راستشو بگم تمام این چند ماه منتظر بودم تا ببینم آیا همچین لحظه ای را حس می کنم یا نه! و الان انگار یه جورایی خیالم راحت شد. اگه باید برم پس چرا دارم خودمو زجر میدم و الکی سر خودمو گرم می کنم؟ بالاخره باید با خیلی چیز ها روبرو بشم. باید با سختی هایی که منتظرم هستن روبرو بشم... با دلتنگی ها و خیلی چیزهای دیگه که هنوز نمی دونم. و این دلشوره شاید از همین " ندونستن" ناشی میشه. انگار دوباره دارم در اون جریانی میفتم که چند وقت یکبار میاد منو به این طرف و اون طرف پرت میکنه و من مثل هر بار نمی تونم هیچ عکس العملی نشون بدم... خدایا کمک کن. دیروز و امروز خیلی به خودم حال دادم و بخت هم یاری کرد و همش به طبیعت گردی و گشت و گذار گذشت ... هدیه غافلگیر کننده دیروزت را دوست داشتم. سوالها و حرفهاتو بیشتر البته. امروز برف میومد ولی دلامون گرم بود. نگاهمون گرمتر. امروز کلاس داشتم بدون آمادگی رفتم و استاد مهربانانه اما بازیرکی به روم آورد! × یه عینک جدید گرفتم الان که اومدم خونه حس می کنم بهم نمیاد و خیلی برای صورتم بزرگه! × به دو تا از بنده های خدا کمک کردم. البته یکیش با واسطه و غیر ارادی بود!!! × زبان خوندم طبق برنامه پیش نمیره. × خوابم میاد اما باید چند تا سیزن سریالم را ببینم. روز سختی داشتم دیگه نمی خوام عذاب وجدان هم بگیرم!

| Design By : nightSelect.com |

