خلوت روشن

کوه از نخستین سنگها آغاز می شود
انسان از نخستین درد.
در من زندانی عصیانگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من
از نخستین نگاه تو آغاز شدم....
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٤ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط ترنم نظرات () |

امروز دلم ياد تپيدن های قديمی افتاده!

ياد زندگی کردن! نه فقط زنده بودن!

شکرت خدا جونم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٠ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ترنم نظرات () |

حالا ديگه وارد سال جديد شديم. تعطيلات خوبی بود خدا را شکر. مسافرتها خیلی خوش گذشت.از اینکه جاهای جدیدی میدیدم خیلی خوشحال بودم. حس می کنم یه نفس تازه ای کشیدم. خیلی احتیاج داشتم...

اومدن بهار راامسال دقیقا حس کردم. بعد چند سال که فقط از روی تقویم می فهمیدم سال نو شده و تو دلم هیچ خبری نبود! اما امسال انگار تو دلم داره یه خبرایی میشه!خدایا ازت می خوام به خیر بگردونی... کمکم کنی تا بهترین تصمیم را بگیرم. 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱۸ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط ترنم نظرات () |

Design By : nightSelect.com