خلوت روشن

امروز آخرين روز ساله و ما هم که تا آخرين لحظه سر کار خواهيم بود. از بس که نمونه ايم!
ديشب بد جوری حالم گرفته بود. شام نخورده خوابيدم. اعصابم بهم ريخته بود. الان خدا را شکر آروم تر شدم. ديشب بغض عجيبی داشتم. دلم می خواست يه جايی بودم که راحت هق هق گريه می کردم. نمی دونم تا اين حد ارزش داشت يا نه! فقط می دونم خيلی داغون بودم. بديش اين بود که نمی دونستم برای فرار از اين موقعيت بايد چکار کنم! چه دعايی بايد بکنم؟ واقعا چی بايد از خدا بخوام؟ خدايا واقعا منو داری کجا می کشونی؟!!!
دلم می خواست تنها باشم. دلم می خواست بزنم بيرون ! ولی نميشد . دلم می خواست يکی دلداريم می داد. واقعا در اون لحظه اينو می خواستم. ولی هيچ حرفی به هيچکس نزدم. خلاصه شبی بود....... نمی تونم بگم شب بدی بود. شايد خدا می خواست منو متوجه يه چيزايی کنه که هی خودمو می زنم به اون راه!
گفتم نماز بخونم شايد آروم شم ولی حواسم به تنها چيزی که نبود نمازم بود!
ديشب همش خوابهای قاطی پاطی می ديدم... اولين بار بود که از رسيدن صبح و تموم شدن شب واقعا خوشحال شدم! هر چند صبح کسل و با تاخير رسيدم سر کار.
بالاخره امسال هم با تموم سختيهاش تموم شد. بازم شکر چون ممکن بود خيلی بد تر از اين ها هم پيش بياد... شکر که هممون سلامتيم.
پارسال و ۲-۳ سال پيشش عيدهای بدی رو شروع می کردم. مخصوصا پارسال که اوج بدبختيم بود. کمکم کن خدا جون امسال سال خوبی داشته باشم.
کمکم کن آروم بشم.می دونم که عدالتی هست! حتما هست! پس کمکم کن من ديگه راجع به گذشته فکر نکنم. همه چيز را به خودت می سپارم.
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط ترنم نظرات () |

امروز هوا ابریه و من هم دلم گرفته.
حالا می فهمم چرا از دیشب تا حالا دلشوره داشتم! خدا جونم به خیر بگردون! به بهترین حالت از سر من رفع کن....
دلم پر از تشویشه.ولی خدایا با تمام وجودم بهت توکل میکنم. تو خودت می دونی چطوری کارها را درست کنی.یه وقتهایی فکر می کنم زمان بالاخره همه چیز را حل می کنه و اوضاع دوباره به حالت اول خودش بر می گرده . من فقط باید صبر داشته باشم و همه چیز را به خدا بسپارم. واقعیت همینه ولی من صبرم کمه! شاید دوست دارم همه چیز سریع اتفاق بیفته. خدایا تو این مدت واقعا معنی قسمت را فهمیدم. این بار هم از اون دفعه هایی بود که حس می کردم نمی تونم دخالتی توی اتفاقاتی که برام میفته داشته باشم. واقعا نمی تونستم! انگار همه چیز داشت خود به خود پیش می رفت! ولی ذره ای شک ندارم که در تمام این لحظات تو ـخدای بزرگـ ـ همراهم  بودی. این یه حس آرامش بهم میده. حس میکنم دیگه دلیلی واسه نگرانی نباید وجود داشته باشه.
خدایا بهترین راه را پیش روی من بگذار.
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط ترنم نظرات () |

امروز آجیل عیدی رو دادند. هر روز یه نشونه تازه از اومدن بهار!
امروز تا ۷ شب کلاس دارم. خسته ام ولی قرار شده کمتر نا شکری کنم! پس خدا جونم شکرت....
امروز دریا اومد پیشم. دلم براش تنگ شده بود. دیشب مریم گلی و لیلا اومدن خونمون.شام هم بودن. بازار غیبت حسابی داغ بود!
امروز آخرین چهارشنبه سال ۸۶ بود.
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند.....
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترنم نظرات () |

امروز هوا خیلی خوب و بهاری بود. دیگه واقعا دارم رسیدن عید را احساس می کنم. کاش عید امسال دلم را یه خونه تکونی حسابی کنم که خیلی نیاز داره! دوست دارم تموم کینه ها و غم وغصه ها و خاطره های بد رو بیرون بریزم. دوست دارم سبک بشم. دوست دارم یه هوای تازه توی تک تک یاخته های بدنم نفوذ کنه. دوست دارم واقعا نو بشم. سرشار از هر چی خوبی و تازگی و طراوته. دوست دارم حداقل یه بار هم که شده با خودم روراست باشم. واقعیت ها رو ببینم.خدای کمکم کن.... خیلی آرزوهای خوب واسه خودم دارم!
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط ترنم نظرات () |

امروز خیلی هوا خوبه. این مدت اونقدر سرم شلوغ بوده و کار داشتم که اصلا نرسیدم یه سری به خلوت روشنم بزنم!
این هوا را خیلی دوست دارم. روحیه من شدیدا به تغییر آب و هوایی وابسته است!
چیز دیگه ای به اومدن سال جدید نمونده. خدایا کمکمون کن......
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط ترنم نظرات () |

Design By : nightSelect.com