خلوت روشن
امروز تهران با یه برف زیبا غافلگیر شد! و من رفتم پیش مریم گلی عزیزم و یه دل سیر با هم درد دل کردیم. شب هم رفتم بیرون. با هر خداحافظی تیکه ای از وجودم کنده میشه. هنوز یه عالمه کار دارم. فردا باید دیگه تکلیف بار هامو معلوم کنم. از خستگی دارم غش می کنم. هفته دیگه این موقع در چه حالی خواهم بود... امروز آخرین روز کاری من بود. خیلی از اون چیزی که فکر می کردم دلپذیر تر بود! البته اصلاَ از همکارا و مدیرام انتظار نداشتم این همه بهم محبت داشته باشن و واقعاَ غافلگیر شدم اما همچنان معتقدم اینجا برای من تموم شده بود. در حال حاضر حس سبکی دارم. امروز دیر اومدم سر کار. انگار یه بند نامرئی محکم منو به تختم بسته بود و زیاد نمی تونستم جم بخورم! حتی الانم درسا و حسابی بیدار نشده ام. با بغض و حرص نشستم سر صبحونه و کلی هم غرغر کردم. هی به خودم میگم آروم باش آروم باش آروم باش... بعضی حرفها آدمو داغون میکنه. وقتی نمی خوام کسی چیزی رو بدونه حتماَ نمی خوام دیگه! عصبانیم. حس می کنم بی اعتماد شدم! خیلی حس تلخیه. از این رفتارها خیلی خسته ام. امیدوارم این چند روز کاری نکنم که بعدش پشیمون بشم! اصلاَ دلیلی برای تحمل کوچکترین بی احترامی نسبت به خودم نمی بینم. معده ام درد گرفته. می خوام به یه استقلالی برسم و نمی خوام کسی برام تصمیم بگیره. دلم آرامش می خواد. دلم می خواد فقط تو رو کنار خودم داشته باشم و دستهامو بگیری و من یه جریان گرمی زیر پوستم حس کنم. وااااااااااااااااااااای دلم می خواد به هیچ چیز فکر نکنم. دوست دارم زودتر به یه ثباتی برسم. الان حس بالا پایین شدن دارم. خدایا کمکم کن. وقتی از خواب بیدار شدم هنوز شب بود! ماه کامل توی قاب پنجره اتاقم جا گرفته بود. چه سالها که من عاشق این بودم که ماه بیاد توی اتاقم ... این همه وقت هرگز برام تکراری نشد. حس کردم دیوانه وار اتاقم را دوست دارم و نمی تونم کتابهام این موجودات عزیز زندگیمو کارتن کنم بذارم انباری. تابلو هام گلیم اتاقم تختم به همشون یک وابستگی شدیدی پیدا کرده بودم. وصبح زود تهران که چقدر عاشقم! دلشوره دارم حالم یه جوراییه! خدایا در این لحظه دعام آرزوی سلامتی برای همه و مخصوصاَ خانواده و عزیزانم هست.
| Design By : nightSelect.com |

